بالاخره
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 13:19
بالاخره زد بالاخره شد اولی شازده پسر تصمیم گرفت ریش هاشو بزنه دومی....امسال وارد ۵۰ میشم و یک بحراننننننن
تابستانی گرم و ...
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 13:10
سلام خودم چطوریچی بگم بنویسم هفته پیش چهارمین سال از نبود بابا گذشت...سرخاکش دلم خیلیییی گرفته بود خیلی حس تنهایی داشتم از اینکه طبق روال علیرضایی نبود مثله همیشه کارداشتنمیدونم برا نبود بابا گریه میکردم یا دل بیچاره خودم چهارسال گذشت و دریغ از یک همراهی و یکبار گفتن از طرف علیرضاکلی گریه کردم و قلب...
سردرگمی
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 21:39
سلام چطوریدخیلی وقت هست که نیومدم بس تغییرات روزانه داشتیمحس الانم خیلی نگران و دلشوره هست و راستش همش فکر میکنم خیلی عقیم کلی کار انجام نشده دارم ولی هیچی به ذهنم نمیرسهاز اواخر شهریور روزهای خوبی اصلا نداشتیم و استرس تو زندگی مون زیاد بود اصلا الان دلم نمیخواد راجع بهش حرف بزنماما بچه ها که اصلا ا...
ورود به دوره طغیان
-
تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 9:08
سلام شب خودم خوشالان که مینویسم ساعت ده دقیقه به ۱۲ شب هست امروز که گذشت خیلی بدو بدو داشتیم بخاطر این ویروس لعنتی دوساله که مدارس بسته شده و درسها آنلاین هست امروز هم تا ۱۲و نیم کلاس و بعد امتحان ریاضیبعدش تکلیف بعد کلاس زبان و آخرش هم کلاس پینگ پنگ ماشاالله شازده هنوز کلی انرژی داشت و تقریبا شبی ...
ازمون و استرس
-
تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 9:08
سلام خودم چطوریالان که دارم مینویسم ساعت ۱۱ و نیم چهارشنبه شب هسترامتین فردا از مون تیزهوشان دارهالان اصلا دلم نمیخواد یکی بره بالای منبر و از خوب و بد بودن تیزهوشان بگهجفتی خیلی استرس داریمسه روز پیش این قد حالم بد شد و آرامبخش خوردم و نتیجه یک تبخال گنده زدمخود رامتین هم استرس داره و خوابش نمیبرهس...
وقایع روزمره
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
این روزها خیلی حوصله ندارم دوباره افتادم تو فاز دپرسی افسردگی حال نمیکنم با زندگی نه این ناشکری کنم ولی دلم میخواست کیفیتش بهتر بود اصلا بیخیال بابا فردا ساعت 8 و ربع شب تست تار دارم میرم که دوباره شروع کنم نواختن رو بس که حاله دلم کمی خوب شه بایست ی
تکاپوی اخر سال
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
امروز که براتون مینویسم هفت روز از اسفند 96 گذشته و تا چشم برهم بزنی آخر ساله و دوباره سالی جدید با امید به کارهای جدید نمیدونم چند ساله دیگه که اینها رو بخونم چه نمره ای به خودم میدم اما در حاله حاضر با توجه به شرایط سعی میکنم واقعا بهترین کارو انجا
اولین پست جدید یا 97
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
سلام امروز اولین روزکاریه من در ساله جدید هستتعطیلات روی هم رفته خوش گذشت و بخیر گذشت یازدهم تولد بابارو با روز پدر عکس گرفتیم و برگزار کردیم طبق استعلام اخذ شده من تا آخر خرداد باس بیمه رد کنم و بازنشست شم تا آخر اردیبهشت مهمون شرکت هستم و کار میکنم
روزهای پایانی
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
امروز صبح کله سحری که وارد اتاق کارم شدم ییهو دلم گرفت خیلی تنگ شد....یعنی واقعا دوهفته دیگه تاپایان کار من مونده و من نمیام چقدر سخت چقدر غمگینهرچند الانم پشیمون نیستم چون واقعا قدرت سرو کله زدن دیگه برام نمونده اما 10 سال زحمت کشیدم بهرحال زندگیه د
گذشت زمان
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
الان که مینویسم ساعت یک و پنج دقیقه بامداد پنج شنبه ۲۲ خرداد تقریبا دوهفته میشه آنی اومده و منم هرروز باهاش بیرونم موندم بره دوباره تنها میشم این اولین نوشته من با موبایله تقریبا یکساله بازنشست شدم و دیگه باهاش کنار اومدم فعلا سرم رو با کلاس تار گرم
مدتها گذشت
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
الان که مینویسم ساعت ۱۰ شب دوم دیماه ۱۳۹۸ هست چندروزه مدارس بعلت آلودگی هوا تعطیل شده .... متاسفانه امسال اصلا خوب نبود فقط میتونم بگم بابای عزیزم ۲۹ تیرماه ازبینمون برا همیشه رفت الان که دوباره تمام لحظات برام یادآوری شد اشک تو چشمم جمع شد ۲۲ تیرما
خانه نشینی اجباری
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
الان که دارم مینویسم ساعت ۱۲ و ده دقیقه شب هست رامتین مثلا رفته بخوابه و علیرضا هم خوابه فردا پنج شنبه هست خبر مهم این روزها ویروس جدید ک ر و ن ا هست ،،( اینطور نوشتم قابلیت سرچ نباشه ) اره از دوم اسفند خونه نشینمون کرده و امروز که ۲۱ اسفند هست عملا
نیو یر
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:26
سلام به خودم امروز اولین روز سال م ی ل ا د ی بود و گذشت سال قبل که وحشتناک ترین بود و این ویروس لعنتی هنوز دست از سر مردم برنداشته اما خبر خوب اینه که بالاخره راه مبارزه رو باهاش پیدا کردن اصلا باور نمیشه که نزدیک یکساله اینجا نیومد م و ننوشتم چه ها
آخر فصلی پرماجرا
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:43
از کجا شروع کنم نمیدونم همینطور مینویسم: 1- بالاخره آقای مدیر حرفهای منو گوش داد و کمی ترتیب اثر داد قرارشد ماهی 850 بهم بدن بیمه رو هم برام رد کنن هرچند اصلا از فضای موجود تو شرکت خوشم نمیاد وواقعا تحمل موندن روهم نداشتم چون باید یکسره دعواکنی و بجنگی تا اخر خرداد 97 بایست بیمه رد کنم و دیگه خلاص ....
نیمه راه
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 16:36
امروز 13 خرداد ماه هست چه جالب ماه گرد تولد رامتین همین وقتا بود که دنیا اومد زندگی همینجوری داره پشت هم میگذره ...ماباغ رو بالاخره خریدیم و الان یک دوماهی میشه که جمعه ها اونجا میریم و منم مشغول تمیزی توش هستم که دیگه تمومه و آماده شده
هشتم شهریورماه
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 16:36
امروز هشتم شهریور ماهه دیروز سالروز عقدمون بید رامتین دیروز کمربند زرد گرفت امروز منتظر جلسه ریس بودم تا باهام قرارداد ساعتی ببنده حوصلم سرکار سرررمیره پولام حسابی حسابی ته کشیده دارم دوباره تار تمرین میکنم قصد دارم کلاس آشپزی برم در این
مهرماهی دیگر
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 16:36
امروز 19 مهرماه 96 هست . تصمیم دارم کمد لباسهام رو سروسامونی بدم ..اینقده لباس هست که نه دلت میاد بندازی دور نه میشه تو خونه پوشیدشون هی میخریم و نگه میداریم. شده آینه دق.. میگم بهتر نیست همه رو بقچه کنم بزارم زیرتخت اگه لازم شد بپوشم اگه
تدارک تولدی دیگر
-
تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 16:36
امروز چهرشنبه 11 آبن ماه هست و دوروز دیگه تولد شازده رامتین طبق آخرین برنامه ریزیهای بعمل اومده قراره فردا خونه مامان اینا تولد بگیرم با قوم خودی ..جوجه کباب و سالاد ماست و خیار فلفل دلمه ای و موساکا ...کیک از پوپک و خلاصه همه کارهاشو خون
فردا تولد داریماااااااا
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:59
لبریز بودم از نوستالژی تولد هفت سالهای که روبرویم ایستاده بود ..... قلبم ورم کرده بود و میخواست با یک بغض سنگین بترکد و یادم بیندازد که هفت سال پیش همین امشب داشتم چطور داشتم از هیجان میمردم. به زن سی و چهار ساله ای فکر کردم که پیراهن بلند سبز پوشیده بود و دستش را روی شکم بزرگش گذاشته بود و فک
حال دلم بس خراب است خراب
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:59
نمیدونم چی بگم یکجاخوندم تنها کسیه که هیچکی نباشه به حرف دلش گوش کنه و مجبور باشه فقط اونا رو بنویسه واقعا تنهام ناراحت حس آدمهای شکست خورده بدبخت مفلوک رو دارم چه به روزخودم اوردم چرا باید اینطوری ادامه بدم یعنی سهم من از زنگی فقط همینه .............. فقط باید با زرق و برقا دلمو به زندگی خوش کنم چی