تدارک تولدی دیگر

خرید بک لینک

خونه فروش رفت

امروز اول خرداد هست و ماه بعد اینموقع خونه جدید هستم

امیدوارم بخیر و برکت همراه باشه

چندتا کارتن جمع کروم راستش هنوز باورم نمیشه

خیلی خوشحالم

راستی دوروز پیش اتفاقی در این سرزمین رخ داد

و بازتابش فکر کنم تا هفته اول تیر طول بکشه

امیدوارم برای مردم سرزمینم خیر و خوشی باشه چون واقعا زمان به نا بدهکاره ما حقشونه

پس تا ماه بعد که ولو شم و بنویسم

تدارک تولدی دیگر...

ما را در سایت تدارک تولدی دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 15:55

سلام به خودماولا دو روزه هوا اونقده کثیفه که مدرسه تعطیل شدهاز دیروز حالم خیلی بده علامتی ندارم اما هیچ توان و جونی ندارم حتی یک مداد دستم بگیرمتازگیها اینطوری شدمکوچکترین نگرانی و استرس اینقده از پا میندازتم که حد ندارهنمیدونم بخاطره سن هست یا اینقده از این بدن کار کشیدم که دیگه جونی براش نموندهخلاصه اومدم بگم خداروشکر اینقده همه چی الان خوبه اما بدنم نمیکشهبد استرس دارمیکیش میدونید چیهندیدن همسایه طبقه پایینآخرین بار که دیدمش اونقده زار و نزار بود که گفتم امروز فرداست که فوت کنه...حالا دوسه روزه نیستش تو این مدت ۱۴ سال که همسایمون بوده سابقه نداشتهترس از نبودش فوتش بد استرس بهم دادهحالا دیگه خودت بخون اوضاع من چطورهراه رفتن مورچه هم بودو نبودش استرس بهم میدهفعلا برم دراز بکشم تدارک تولدی دیگر...ادامه مطلب

ما را در سایت تدارک تولدی دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 13:19

الان ساعت دو نیم ظهر هست و باید بروم پسر رو از مدرسه بیارمدیروز مدرسه نرفت شب قبل دیروز یک دعوای اساسیای کردیمپسر بزرگ شده و استقلال میخواد و منم منم گفتن و دوست ندارم و دلم نمیخوادگفتنهاش راباید کجای دلم بزارمازآنان دلتنگ چندسال دیگش هستم که مثله باد زود میاد و به خودم بدوبیراه میگم کهمهمونت بزودی میره تحمل و صبر داشته باش بهش عشق بدهفردا ۱۷ بهمن هست و بیست سالی شد که من خونه و زندگی مستقل خودم رو دارمحس عجیبیه....همش فکر میکردم اتفاق خوبی باید بیوفته کلر خاصی باید کنم ...اما امروز و فردا مثله بقیه روزمرگی ها داره میگذرهاز فرط خستگی اعصاب ازخانه تا میدان ولیعصر پیاده رفتم و طبق روال همیشگی دوسه قلم وسیله خریدم که مجدد تلمبار کنم تو کمد که جا ندارهفکر کردم و فکرررررمثله کرم تموم بدنم رو داره میخورهیک خانمه رو تو راه برگشت دیدم چقدر صورتش چروک شده بود چروک عجیبی داشت ...اون یکی به دخترجوان که ماشینش رو دوبله پارک کرده بود و مانع رفتن اتوبوس میشد بد و بیراه میگفت آخه چرا اینجا پارک کردی که رفتی ماتیک و سرخاب سفیداب بخریمنم تو نیم قرن سنم دارم نزدیک میشم لون خانمها چندسال از من بزرگتر بودن ولی حس کردم چقدر غرغرووووواز داستانی که شهریور ماه برمن گذشت آدم دیگه ای درمن متولد شدهیک انسان پراز دلشوره استرس اضطراببه گذشتم نمره خوبی میدم البته امیدوارم کار درستی کرده باشم و بعدا فحش نثار خودم نکنمچند وقتی هست دنبال تغییر بزرگی هستم جابجایی منزل گزینه خوبی به نظرم اومده اما متاسفانه خونه کنونی پسند دیگری نمیشهتغییراتی تو وسایل خونه انجام میدم شاید حالم بهتر شهراستی گفتم بیست سال فردا میشه اما اما ....خدای من ....حتی نوشتن مطلب مورد نظرم قلبم رو فشار میدهخدایا این چه داستانی بود که من د تدارک تولدی دیگر...ادامه مطلب

ما را در سایت تدارک تولدی دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 13:19

بالاخره زد بالاخره شد اولی شازده پسر تصمیم گرفت ریش هاشو بزنه دومی....امسال وارد ۵۰ میشم و یک بحراننننننن تدارک تولدی دیگر...

ما را در سایت تدارک تولدی دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 13:19

سلام خودم چطوریچی بگم بنویسم هفته پیش چهارمین سال از نبود بابا گذشت...سرخاکش دلم خیلیییی گرفته بود خیلی حس تنهایی داشتم از اینکه طبق روال علیرضایی نبود مثله همیشه کارداشتنمیدونم برا نبود بابا گریه میکردم یا دل بیچاره خودم چهارسال گذشت و دریغ از یک همراهی و یکبار گفتن از طرف علیرضاکلی گریه کردم و قلبم رو بستم و باخودم عهد کردم دیگه ازش هیچ توقعی نداشته باشم واقعا حضورش رو هیج جا حس نمیکنم بهش هم گفتمگفتم تو کی میخوای کنار من باشی عزا ...عروسی...قبرستون...پارک...رستوران...کجا وواقعا هیج هیج جا بامن نیستاز اون روز یاد گذشته و ...کلی تو ذهنم اومده و خیلی خیلی سخته برامفعلا تنها دلخوشی رامتینه که باهمه اخلاق گه و سختگیری من باس کناربیادبیچاره اینم فقط یک بابای قلکی دارههیج جاااااا باهم نیستن بگذریمامشب تاسوعا هست....هرسال این موقع خونه مامان بودماما امسال موندم خونهراستش حوصله ندارم البته عذاب وجدان هم میگیرم ولی اصلا نمیدونم چه کنماما بگم با کمک زهره وارد جمعشون شدم و روزهای یکشنبه سه شنبه با بچههاشون پارک میریم و پسرها بازی میکنن و منم تو جمع اونها هستم که اگه نبودن الان رو تخت بیمارستان بستری بودممدرسه رامتین رو جابجا کردمبه گفته یک بنده خدایی عمل کردم و رامتین سنتور میزنه هرچند مثله فنر در میره اما بازم خوبهپینگ پنگ هم میرهامیدوارم ادامه بده تا حداقل تو بزرگسالی اوقات فراغتش روپرت کنه شایدم منبع درآمدی واسش شداوضاع بقیه هم که مشغولن فعلا اینها رو ثبت کنم تا دوباره بیام تدارک تولدی دیگر...ادامه مطلب

ما را در سایت تدارک تولدی دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 13:10

صفحه بندی