الان ساعت دو نیم ظهر هست و باید بروم پسر رو از مدرسه بیارم
دیروز مدرسه نرفت شب قبل دیروز یک دعوای اساسیای کردیم
پسر بزرگ شده و استقلال میخواد و منم منم گفتن و دوست ندارم و دلم نمیخواد
گفتنهاش راباید کجای دلم بزارم
ازآنان دلتنگ چندسال دیگش هستم که مثله باد زود میاد و به خودم بدوبیراه میگم که
مهمونت بزودی میره تحمل و صبر داشته باش بهش عشق بده
فردا ۱۷ بهمن هست و بیست سالی شد که من خونه و زندگی مستقل خودم رو دارم
حس عجیبیه....همش فکر میکردم اتفاق خوبی باید بیوفته کلر خاصی باید کنم ...اما امروز و فردا مثله بقیه روزمرگی ها داره میگذره
از فرط خستگی اعصاب ازخانه تا میدان ولیعصر پیاده رفتم و طبق روال همیشگی دوسه قلم وسیله خریدم که مجدد تلمبار کنم تو کمد که جا نداره
فکر کردم و فکرررررمثله کرم تموم بدنم رو داره میخوره
یک خانمه رو تو راه برگشت دیدم چقدر صورتش چروک شده بود چروک عجیبی داشت ...اون یکی به دخترجوان که ماشینش رو دوبله پارک کرده بود و مانع رفتن اتوبوس میشد بد و بیراه میگفت آخه چرا اینجا پارک کردی که رفتی ماتیک و سرخاب سفیداب بخری
منم تو نیم قرن سنم دارم نزدیک میشم لون خانمها چندسال از من بزرگتر بودن ولی حس کردم چقدر غرغرووووو
از داستانی که شهریور ماه برمن گذشت آدم دیگه ای درمن متولد شده
یک انسان پراز دلشوره استرس اضطراب
به گذشتم نمره خوبی میدم البته امیدوارم کار درستی کرده باشم و بعدا فحش نثار خودم نکنم
چند وقتی هست دنبال تغییر بزرگی هستم جابجایی منزل گزینه خوبی به نظرم اومده اما متاسفانه خونه کنونی پسند دیگری نمیشه
تغییراتی تو وسایل خونه انجام میدم شاید حالم بهتر شه
راستی گفتم بیست سال فردا میشه اما اما ....خدای من ....حتی نوشتن مطلب مورد نظرم قلبم رو فشار میده
خدایا این چه داستانی بود که من دچارش شدم متاسفم برای خودم برای او .......
برم دنبال پسر پانزده ساله ام که قدش از من بلندتر شده
برم دنبال مردی که بزرگ شدنش رو بپذیرم و صبورتر باشم
تدارک تولدی دیگر...ما را در سایت تدارک تولدی دیگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15