خرید بک لینک

ماجراهای مامان و رامتین

خدای مهربون یک پسر ناز وعزیز رو13 آبان به ما هدیه داد ومن وهمسری بابت این نعمت کلی شکرگزارش هستیم

کل یادداشت زمان جنگ

دوباره جنگگگگگ

امروز دوشنبه هست نه سه شنبه هست

الان یک صدای انفجار اومد دوباره سمت شرق رو زد

حال این روزام خوب نبست

استرس دیوونم میکنه

دلم میخواست میرفتم به مامان سر میزدم اما سمت شرق خیلی خطریه و میزنه

نمیدونم چی پیش میاد فعلا هیچکی کوتاه نمیاد و باقدرت دارن میزنن

الان عصبانیم والا کله علي رضا رو دلم میخواد بزنم تو دیوار بس حرصم میده

ای خدا آخر اسفند بازنشسته میشه و تو خونه همین چهارروز خل شدم از دستش

چطور میخوام سر کنم نمیدونم

کیان اینجاست

کاری نداره اذیت نداره البته صدا زیاد داره که من تجمل صدا ندارم و سکوت دلم میخواد

دوروز هست سمیرا میره سرکار

کلا گذاشتتش اینجا

خوب دلش میاد من پنج دقیقه از رامتین نمیتونم دور باشم میگم نزنه من نباشم اون ....

ساعت ۱۲ تعطیل میشه بهتره بیاد ببرتش تا منم استراحت کنم خودش تو خونه میمونه

بچه اینجاست فردا هم که تحویل باباش میده

نمیدونم خوشبحالش

الان هشدار تخلیه حکیمیه داد

قاعدتا میخواد شروع کنه زدن

فعلا برم تا بعد

امروز پنج شنبه هست و تقریبا یکهفته هست که سایه جنگ هست

دیشب چهار صبح صدای پدافند و بمببببب

با اینکه نمیخوام بترسم و...گاهی فکر میکنم نکنه طوری شه خرابی ببار بیاره

امروز لوازم آرایش و بوفه رو تمیز کردم تا سرم گرم شه

گاهی اضطراب خیلی ادیتم میکنه

آخرش چی میشه اینها الان دارن اون پایین شعار میدن و هلهله و...معلوم نیست کی قراره رهبر شه

یعنی چی میشه نکنه خرابی شهر رو ببینیم

یواس چکار میکنه رامتینم چی میشه

ای خدااااااااکمک کن

امروز شنبه ۲۳ اسفند هست و مثلا آخر هفته سال جدید رو داریم

امروز ساکت بود و جنگنده نیومد

دیروز که از باغ برگشتیم از قهوه جوش آب اومده بیرون و کل میز قهوه ای خیس شده بود

امروز جابجا کردم

هلاک شدم خسته شدم

بی رمق بی انرژی

همش خاک همش کثیفی

واقعا چطور میشه دوباره باس جمع کنیم بریم باغ

دوباره بیاییم بشوریم و سری بعد همینطور

موز شده کیلیو۴۶۰

این همه خریدیم و جمع کردیم

هشدار تخلیه بدن چی رو جمع کنم باخودم ببرم

خسته و کلافه

دلشوره عصبی

شبکه ها دوباره قطع شده

یعنی ما زیاد می‌خواستیم از این زندگی مگه

هرکی میخوادبیاد وبره

بگذارن زندگی کنیم

الان ساعت ۱۲ شب هست و فردا سه‌شنبه هست

تقریبا یکهفته میشه اومدم باغ

مامان محمدرضا کیان و رامتین هم هستن باعلیرضا

طبق روال واقعا اذیتم کرد و حرصم رو دراورد

چهارشنبه صبح برمیگردم

دستم و گردنم خیلی درد میکنه

ابن هفته که اینجا بودم کلی تمیز کردم اینجا رو

عینه احمقها

عوض اینکه به خودم برسم فقط حمالی کردم

خداروشکر که دوباره بهم ثابت شد این آدم چقدر منو اذیت میکنه

روزهای خوبی نیست

واقعا توان دیگه ندارم

امروز گفت ۵روز فرصت داده مذاکره کنن و تنگه هرمز بازگشایی شه و گرنه برق رو میزنه

خلاصه ببینیم چی میشه

الان ناراحتمممممممممم خدایااااااااااعمرم رفتتتتتتتتت

ابان طهر پنج شنبه هست و ششم عید

امروز رفتم معاینه فنی

وبازهم همون حس

دیروز ماشین روبردم تعمیرگاه و...

یک بحث اساسی کردم دوباره با علیرضا

خیلی اذیت کرد یک هفته که با مامانم بودم تو باغ

کلا با محمدرضا نمیسازه منم فقط از خدا میخوام هرچی اینطور اذیت میکنه همون سر برادرش بیاد

دوباره همون حس بددددتنفر ازاینکه دوسال پیش چه کار بامن کرد اینگار همین دیروز بوده

حالم رو خیلیییی بد کرده هرسال عید همین بساط رو من داشتم امسال که با این جنگ شده قوز بالا قوز

امروز که داره تموم میشه شب هست و سافت ۷ونیم

شنبه

امروز رفتم فیزیوتراپی و یک جلسه برام انجام داد

حسم خوب نیست

الان یک سریال جدید نشون داد بدنام

من بودم همون شیوای قصه

و مردی که خیانت می‌کرد

و تموم وجودم ریش ریش شد

دختره اخر این قسمت تصمیم گرفت خودکشی کنه

یک لحظه گفتم کاش منم شجاعت این کار رو داشتم اولین باره این حس رو دارم

متنفرم از علیرضا که با من این کار رو کرده و غرورم شکسته شده

متنفرم از خودم با ۲۳ سال زندگی مشترک هنوز اول راهم نیستم

مرا دردی ست در دل گر گویم جهان سوزد گرنه

تا مغز استخوان سوزدددددد

۱۳ فروردین هم گذشت و خوب بود با شیوا و شبنم باغ بودیم بامداد و سحر هم بودن و مهدی رو آورده بودن

خوب بود هرچند خسته شدم اما زمان میگذره و نمیگذاره ذهن و مغزم کار کنه

الان ساعت ۸ شب هست و شنبه ۱۵ فروردین داشت پول شیوا رو به حسابش می‌ریخت ییهو گفت ۲۵۰۰ چرا خرید کردی گفتم من نخریدم گفت اهان اشتباه کردم ماله خرید قبل بوده

گفتم الکی ببینم پیامک اون رو پایین بود از بالاتر نشون داد بعد خودم بالا پایین کردم گفتم ساعت ۳ونیم پرداخت کردی فکر کرد گفت پول عرق بوده

هزارتا دروغ داره بهم میگه جهنم هر گهی که دوست داره بخوره فقط من نباشم دوباره یک داد زدم اونم بعد گفتم اخلاق گه من نتیجه رفتار گه تو بوده

و دوباره یاد دوسال قبل ...داستان‌های...و بازهم مسله من و پنجاه سالگی

و دوباره دلم ریختتتتتقلبم درد گرفت اون شکستن درونم رو حس کردم

بازم میگم خداااااااانمیخوام این وضعیت رو حذفش کن ولی به من و پسرم هیچ آسیب روانی ومالی نخوره

شنیدییبببببب خدا

الان لحظه استرسی هست

خوبم

دکتر زندی دندونپزشکی گفت خیلی خاص نیست بیا سرفرصت برات درست کنم اروم شدم

دست و گردنم هم باید زمان بگذره فعلا ۶جلسه رفتم ۴تا مانده

مامان و رضا با عباس و آتی آشتی کردن و رفتن تویسرکان

امشب قراره مثلا خیلی تعیین کننده باشه و زردک خیلی تهدید کرده

امیدوارم به خیر بگذره

فردا مینویسم چی شد

پس تا فردا

خوب فرداش اومد و ییهو نیم ساعت مونده به اتمام وقت صلح شد

فعلا دوهفته وقت داده شده فردا که شنبه هست دوباره مذاکره می‌کنند

این پایین دارن هوار میزنن و خودشون رو میکشن

چهارشنبه تا الان ویلای فهیمه بودیم

خوب بود و خوش گذشت اما من واقعا من بیقرار شده بودم نمیدونم چرا زود خسته میشم و آرامش خودم رو میخوام

دست و گردنم خیلیی درد داره و ۷جلسه فیزیوتراپی فایده نکرده

فردا دوباره برم دکتر ارتوپد

الان ساعت یازده و ۸دقیقه شب هست و سه شنبه و اول اردیبهشت ۱۴۰۵

وخوب اینکه ساعت ۳ونیم بامداد دوباره مهلت آتش بس تموم میشه و دوباره استرس و جنگ و میزنه یا نه شروع میشه

آتی و خانواده الان رسیدن خونه مامان

دیشب خواب بدی دیدم وشب قبل هم یک خورشید گرفتگی و

امروز رفتم یک نیم سکه رو تبدیل به ربع و یک سکه دو گرمی کردم

که اگه لازم شد بدم امیر

فردا هم علیرضا گفت کارت میدم برو خرید کن

ببینم چقدر میخواد پول بده

امروز رفتم جین وست دوتا تی شرت برا تولد زهره و شبنم گرفتم

یک تی شرت کلاه دار هم برا رامتین

دیگه همین ها ببینم چی میشه فردا میام دوباره مینویسم

راستی پنجشنبه شب باغ دانش دعوتیم

ابان سافت ۱۱و ربع شب هست و یکشنبه

عینک ندارم دیگه چپوچلاغ مینویسم

خبری از جنگ نیست اما گرونی بیداد میکنه و خیلی اوضاع خوبی نیست

اخر هفته تولد شبنم هست و ویلای فهیمه دعوتیم

جمعه شب هم خونه داریوش

رفتم یک لباس گیپور مشکی گرفتم و دامن

دوهفته دیگه مدارس تمام میشه

امسال دهم هم گذشت

نانا ببینیم چی میشه

ا

الان ساعت ۸ شب هست و ۲۷ روز اردیبهشت ۱۴۰۵ هست

این پایین تکیه هنوز برقراره و مشغول خوندن دعا

تف تو روحشون که دین و ایمان رو از مردم گرفتن با سوز میخونه و دل من رفته

رامتین با امیر حسین خصوصی فیزیک داره

میگن امتحان ها آنلاین هست اما مدرسه فکر کنم حضوری بگیر ه دوسال دیگه اینموقع تو حال و هوای کنکور هستم امیدوارم زحمت هامون نتیجه بده از علیرضا که مالی ساپورت میکنه تا من که پشتوانه و روحیه دهی دارم و رامتین که زحمت میکشه انشاله یک رشته خوب در امیرکبیر قبول شه و من یک نفس راحت بکشم و یک کمک مالی خوب کنم همون کاری که برا خونه کردم و به پنج نفر که سر راهم بودن کمک مالی کردم خدایا من هنوز باهات کار دارم منو تو لیست خوبها قرار بده ه

هنوز تو تب و تاب جنگ هستیم و هی شاخ و شونه میکشن

دارم استخر میرم سومین جلسه هست و خوبه دوسش دارم

با بچه ها رفت و آمد خوبی دارم و باغ برو شدم

به امید روزهای بهتر

الان ساعت ۶وربع عصر ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ هست و رامتین الان رفت باشگاه

شب با شیوا میریم باغ و شبنم فردا صبح میاد

با تین جنگ و داستان‌هاش امروز سال تحصیلی تمام شد گفتن یا آزمون حضوری یا همون نمره ترم قبل

امروز امتحان جامع رامتین از ۲۵ نفر کلاس در اول سال تحصیلی امروز شد رتبه دهم و خداروشکر

دیشب علیرضا گفت متولدین ۸۷ به سربازی فراخوانده شدن

رامتین ۸۸ هست خیلیییی کوچیکن خیلی زود گذشت

امیدوارم یک رشته خوب ای تی در تهران امیرکبیر قبول شه هر روز صبح به کوه روبرو نگاه میکنم و شکر میکنم شب رامتین با دوستاش استخر و بعدش شیلا شام میرن

دوتا فرش با قسط دیروز خریدم ۴۰ تومن ظرفشویی هم باس بخرم

فعلا برم کار دارم دوباره میام

ا

لان ساعت ۱۲ دقیقه بامداد هست و وارد یکشنبه ۱۷ خرداد شدیم دوباره تنش جنگی زیاد شده یکسری میگن بعداز جام جهانی دوباره شروع میشه یکسری میگن توافق شده

خلاصه تو برزخی افتادیم از طرفی اینقده گرونی زیاده که حد و حساب نداره

شیوا از دوستام داره اثاث کشی میکنه امروز بهم یک گلدان پتوس داد منم گذاشتم گوشه سالن یک دیش برقی هم داد که باس بیان نصب کنم

تخت و دراور و...هم داره که قرار شد ببریم باغ فعلا تا اخبار بعد

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 0:48

صفحه بندی