خودم سلام خوبی عجب پوست کلفتی
داستان
قرار شد بریم سفر...یکی از دخترا ابتدا کرد ویلا سرچ کردن...این خوبه و اون بده و...خلاصه شب که نه ونیم تشریف آوردند
قرار بود ظهر خبر بده چه روزی میتونه مرخصی بگیره
بابا مردم اسکل ما نیستن که
وقتی شرایط رو نداری نمیریم
خلاصه اکی دادن و بعداز خوردن هل هلی شام ولو رو کاناپه
و خودش ابتدا کرد سرچ
پسر رو صدا زد جواب برامن کجا تو اینستا میره
پسر داشت درس میخوند
من رفتم
لرزان گوشی رو داد زدم رو فلش
بهبه
اولین نفر تو لیست عن خانم بود میگم این کیه خانم محمد حسنی از همکارا
عصبی شدم گوشی رو پرت کردم جلوش
یک دقیقه بعد رفتم گفتم نشون بده چی میفرستی واسش
و کلی پیام ردو بدل شده و اینکه همسر اسکل من مهربون و چقدر همراه و...
میگم تو از ۷صبح تا ۹شب
جواب تلفن منو بزور میدی اونم یک دقیقه
چهارتا پست بزور برامن میفرستی
حالا شدی ناجی ملت
اونم با پیش زمینه رنگینتر از دوسال پیش
خلاصه اسم یارو کی بود
غزل
همون که دوسال پیش
و هفت سال پیش
نقش مهمی تو بهم زدن روان من داشت
کلی بحث و دعوا تاصبح
بمیرم واسه پسرم که شنید هر آنچه که بایست میشنید
همین دوماه پیش بود که سرچ اون تلفن منو به یاد دروغهای قبلش انداخت
گه میخوره هنوزززز
قشنگگگگ
و منه احمق با داشتن حق طلاق چسبیدم به گه
برچسب:
نویسنده: آرین اسدیپور