جمعه هست و دیشب آتی و عباس با مامان و محمد رضا و سمیرا و کیان شام خونمون بودن
شب قبلش هم مامان بساط کتلت رو آورد خونه ما البته خودم اصرار کردم
خوب بود
حس الانم
چند وقته دوباره مخم داره شخم میزنه
خاطرات قدیمی و داستلنهای قدیمی
حسم باهاش صاف نمیشه چکار کنم هر لحظه که بهم دست میزنه بیشتر شندشم میشه
متاسفانه همون پایه رو هم نداریم
نمیدونم والا ۵۱ روهم رد کردم حکمتش چیه
یعنی قفلی زدن روم
یعنی حتما نباید بشه
چی بگم
این روزها بیشتر درگیر رامتین شدم ۱۱ هست امسال دیگه دارم میرسم به خوان آخر
انشاله شدشددددددد گنده بگم به خودم
الان روبرو پنجره نشستم و کوه رو میبینم و خودم رو که رو به آسمون دارم و منتظر امداد و معجزات هستم
برچسب:
نویسنده: آرین اسدیپور