خرید بک لینک

الان که دارم مینویسم قشنگ میتونم پاشم علیرضا رو خفه کنم

دیشب به اصرار شیوا وشبنم ماهم رفتیم ویلا که اجاره کرده بودن محدوده باغ بود

تکرار مجدد

اولا حدود ۲ونیم ساعت که ترافیک بودیم تا رسیدیم و همه چی خوب پیش می‌رفت

قرارشد شب حتما برگردیم چون برا خواب جایی نبود و منم ملافه نیاورده بودم

طبق معمول نشست به خوردن و....هی خورد

تا دیگه اختیار از کف رفت و تلو تلو و عقققققق

سگ تو روح خودش و جد و آبادش

آرین کمک کرد تا توالت رفت و اونجا رو به گند کشوند و من مجبور شدم تمیز کنم

تا صبح هم بالا سرش بودم میرفت توالت و عن تو روحش

الان اینقده سرم درد میکنه دستم و کتفم که نگم وقتی سنگینی خودش رو روم انداخت تا توالت ببرم

خدایااااااااااعمرم رفت تباه شد ازبس حرص اینو خوردم

چرا من نباید از بودن با بقیه لذت ببرم مگه من ملازمم

گه بگیره این زندگی نکبتی رو

الان وسط سالن نشستم تا صبح که نخوابیدم گردن کمر کتف سرمممممم درد میکنه خوابم نمیبره

الان لابد میخواد بره باغ امشبم برینه به اونجا

کاش بشه برگردیم

نمیدونم شیوا و شبنم خدا کنه نیان برگردن منم باهاشون برم

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 22:30

صفحه بندی